![]() |
![]() |
|
|
امروز وقتي كه كلاس تموم شد تصميم گرفتم برم يه سري به بچه ها بزنم. از بس كه نرفتم و بدقولي كردم همه از دستم شاكي بودن. خلاصه بعد از احوالپرسي و ساعاتي كه به خنده گذشت تصميم گرفتيم بزنيم بيرون. رفتيم "پراگ". تو راه زنگيدم به چيستا كه پاشو بيا اينجا. خلاصه اومد و جمع شديم. تو كافه "ماروپله" بازي كرديم كه دوستان جر زدند و... تو كافه تمام مدت به اين موضوع فكر مي كردم كه آخرش چي؟ چي كار مي خوام بكنم؟ چرا تكليفم با خودم مشخص نيست؟ يهو برگشتم به پارسال همين روز. پيامكي رسيده یود با این مضمون :"شما نمي خواهيد تكليفتونو با خودتون مشخص كنيد؟" ... يادم اومد. فاجعه بود. درست زماني كه احساس مي كردم كه كسيو كنار خودم مي خوام همه رو با هم از دست دادم. درست مثل همين امشب بارون مي اومد و من خونه تنها بودم. پنجره ها رو باز كرده بودم. تنها سيگار مي كشيدم و به ليواني كه هر لحظه تو دستم پر مي شد و تو حلقم خالي مي شد فكر مي كردم. عجيبه كه چطور اون لحظات رو به اين خوبي بياد دارم. به كسي فكر مي كردم كه دوستش دارم وبه شب قبلش كه چجوري همه چي خراب شد و اون اس ام اس آخري كه حاصل يه سو تفاهم مسخره بود.همون كه دوبار نوشته شد : " يكي طلب من..." و خطي كه ديگه به سمت من باز نشد. چراغا رو خاموش كردم و از اون شب سرماي كرج رو براي اولين بار حس مي كردم. دقيقن مثل آدم برفي كه شب كريسمس درست مي كنند و به حال خودش رهاش مي كنند. من هميشه فكر مي كردم كه اين آدم برفي كه قرار نيست به اين زودي ها آب بشه پس حتمن سردش مي شه. اصلن همينه كه بچه ها دور گردنش شال گردن ميندازن. شب بدي بود و بعد از اون دوراني شروع شد كه با گذشت هر لحظه اش احساس مي كردم يه عمر پير شدم. خودمو مثل آدمي مي ديديم كه داره از "empire state building" سقوط مي كنه. شايدم خورده زمينو مخش تركيده و خودش هنوز فكر مي كنه كه داره سقوط مي كنه. اما همه اين افكار باتلفن امروز "م" شروع شد. با حضور چيستا و ياد روزايي كه دوتايي مي رفتيم "گودو" ادامه پيدا كرد. اول ماه رمضون امسال بهم گفت :" رمضانيست ، رمضان امسال..." كاملن درست گفته بود. بهم نشون دادي كه اگه بخواي حلش مي كني. نشون دادي كه اگه يه قدم به سمتت بيام هزاران سال نوري بهم نزديك مي شي. وقتي ديدم كه اين این دوتا به غير هم چيزي نمي خوان ديوونه شدم و با ديوونگي "ده خرس" عزيزم كلي رفتم فضا. اونقدر كه وقتي اومدم بيرون دلم مي خواست تمام بلوار خيس لعنتي رو بدوم. دستامو باز كنم و چرخ بزنم. روزاي خيس "بلوار كشاورز" مخصوصن باروناي پاييزي و بهاريش برام حكم "درياچه يخ زده سنترال پارك ساوث" رو براي "هولدن" داره. وقتي تو ماشين زير بارون قشنگ تهران به اين فكر كردم كه يه كس ديگه رو واسطه كردي تا به سمتت برگردم دوباره احساس كردم همون Holdeninlove قبلي شدم. وقتي نواي تو ماشين مي گفت : "نمي گم دلخور از تقديرم اما.... تو مي دوني چقدر دلگيره اين عشق" ديگه طاقت نياوردم و بغضم تركيد و به تو گفتم كه اگه مي خواي تقديرو اين شكلي بنويسي من پايتم... اما يه لحظه شك كردم و گفتم كه نكنه اينم مثل قبليا.... كه گفت "خدا ما رو براي هم نمي خواست... فقط مي خوايت همو فهميده باشيم" مي دوني كه من به اين اتفاقات اعتقاد دارم. بگذار همه بگن خرافاتيم يا خولم... اما امروز هر وقت كه يه ثانيه ترديد كردم يه جوري نشون دادي كه قدم بردار. شايد حسي مثل حس "محمد" (ص) رو داشتم وقتي بهش گفتي "اقرا..." من پيامبري بودم كه براي تغيير سرنوشت خودم مبعوث شده بودم. اين تنها چيزي بود كه امروز با سلول سلول تنم حسش مي كردم. وقتي "چيستا " برام فال قهوه گرفت توش قطار بود و يه زن و شايد جمع چند نفر از آدماي كنارم... خيلي چيزا رو برام روشن كرد. يعني امروز تمام دنيا از برگاي زرد كف بلوار گرفته تا ته مونده فنجون قهوه ام با من حرف زدند. امروز حس كردم كه "هولدن" دوباره داره به خودش بر مي گرده. تصوري كه چند روز پيش كاملن واهي به نظر ميومد. امروز وقتي سر كلاس توسعه "ناتور" رو مي خوندم اصلن فكر نميكردم كه بزودي قراره همون قدر ديوونه بشم كه وقتي همه دربه در "توالت" هستند بهشون بگم كه نگران "جين گالافر"م كه .... تمام ترديدام وقتي كاملن كنسل شد كه "محمد" زنگ زد و گفت : " فردا بيهقي..." سر شب وقتي ديدم كه "آدم ساده" چقدر اميدواره گفتم نه خير . مثل اينكه اين تو بميري از اون قبليا نيست. ياد اون روزي افتادم كه "آدم ساده" نوشت : " و اينك در برزخ تنهايي خويش به سر ميبرم. به اميد بهشت ، به سوي جهنم." تو راه برگشت مسافت زيادي از راه كاملن خاموش بود. فكر ميكنم كه بارون و باد و خاموشي بهم فضايي داد تا به امروز و اتفاقاتش فكر كنم. فكر كنم كه من براي رسيدن به اون بايد به سمت تو برگردم. بهم فهموندي كه بايد تا آخرش واستاد و براش جنگيد. مجبور شدم بيام و اين پست رو بنويسم و تو تموم مدت نوشتن به آلبومي گوش كنم كه وقني سوم دبيرستان بودم گوش مي كردم. همون شبايي كه من و "س" به هم اس ام اس مي داديم و متنش جز سه تا نقطه و يا يه علامت اين شكلي از اون زمان تا حالا خيلي چيزا به ما گذشت كه از هيچكدومش ناراحت و يا پشيمون نيستم.(شايدم هستم و دارم تلقين مي كنم) ولي نه... خيليا رو رنجوندم و خيليا از دستم ناراحت شدن كه از همشون صميمانه عذر مي خوام و از همه شون هم حلاليت مي طلبم. پروسه تغيير زمان بره و من هم انتظار ندارم كه از فردا همه چي به خوبي و خوشي بگذره كه خودم براي نبرد سختي آماده مي كنم. امشب دارم مي رم كه راه جديدي رو آغاز كنم و تصميم گرفتم زندگيمو تو مسير ديگه اي بندازم. همين امشب كه رحمت تو جاريست نه مثل رود كه مانند باران ... " در حريم سايه ات راه مي روم ، به اميد بهشت در گذر از جهنم " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:39 توسط HOLDEN |
|
|
نمدونم از کجاش بگم از روزای اولش که پیشبینی میکردیم تایستون سختی در راهه یا از روزای آخرش که خوشی هامون به ثانیه ای از بین میرفت جاش کوه غم بود که روی دوشمون سنگینی میکرد حتی اون خبر بزرگ اون اتفاق خوبی که برات افتاد یادته حتی اونم نتونست یه روز بیشتر دووم بیاره.میبینی انگار ده سال از اون حادثه گذشته.
چند وقته هر دفه که زنگ میزنم میام پشت خطتت.دیگه داره آرزوم میشه که وقتی زنگ میزنم برای بار اول که گوشی زنگ میخوره تو هم عین من بپری سمت گوشیت و با ولع خاصی سلام کنی طوری که انگار هزار ساله همو ندیدیم.میدونم دوست داری تو خونه گوشیت سایلنت کنی میدونم مزاحم داری دوست نداری صدای زنگ گوشی اذیتت کنه اما من . . .اما من . . . نمیدونم چرا همیشه به اینجاش که میرسم میرم تو نقطه اصلا یهو شبیه نقطه چین میشم.نمیدونم شاید چون . . . میبینی نمیتونم بگم البته چون دلیلی ندارم که اگه داشتم الان قاطی نقطه ها نبودم. میدونستم همون لحظه که تسبیح تو دستم پاره شد فهمیدم.همون تسبیحی که از مشهد برام آوردی.درست تو صحن آزادی مشهد نشسته بودم داشتم با آقا رضا یکم دردودل میکردم که پاره شد،دلم لرزید از اون لحظه به بعد تا الان میخوام بشمرم جندتا اتفاق افتاده(اینقد زیاده ترتیبش از دستم در رفته)دوربینم شکست.شارژرم گم شد.سوغاتی تو رو گم کردم چیستا پروژه هاش گم شده یکی از دوستای تو فوت کرده عمت الان تو بیمارستانه دیروز سه تا آدم مست لایعقل باهامون درگیر شدن(و اتفاقاتی که تا امروز در کنار همین یه دونه اتفاق بوده و جاش نیست بگم)نگین مروارید انگشترت گم شد امروز هم که برای اولین بار دوبار الکی جریمه شدم و دست آخرم که دو بار تصادف کردیم(جندتاش یادم نمیاد شاید تو یادته بعدا بهم بگو)میبینی امروز چهارشنبه اس.میدونی فاجعه کجاست؟فاجعه اینه که تسبیح تو دست من روز دوشنبه پاره شد!!!!! خیلی چیزارو من میدونم و تو میدونی.امروز محمد حسین میگه هنوز مطمئنی؟شاخ درآوردم بهش گفتم حالت خوبه محمد؟میگه من کلی گفتم.دارم به حرف امروزت تو ماشین فکر میکنم.به اس ام اسایی که دیشبت رو خراب کرد به حرفای که امروز صبح بهم زدی به آغوش سردت که امروز از دنیا سیرم کرد.امروز خیلی خورد شدم.میدونم فکر میکنی کار دیروزم اشتباه بود ولی حرفات خوردم کرد الان جمله هات مثل پتک تو سرم میکوبن.امروز تو لحظه ی تصادف انگار تو خلصه بودم.اینقد دغدغه داشتم که حتی نمیتونستم به تصادف فکرکنم.داشتم به شب قبلش فکر میکردم که تو دوباره حالت بد شده بود. همیشه اعتقاد داشتم که هر چند وقت یه بار آدم از شانس می افته برای من قبلا دوره اش حدودا یه هفته بود.توی اون یه هفته دست به طلا میزدم خاک میشد.فکر کنم الان توی اون یه هفته ام ولی عجب هفته ای . از اول هفته اینقدر انتظار کشیدم که این چند روز تموم شه من برگردم ببینمت یه دل سیر نگات کنم(راستی قول دادی بریم عکاسی یادت هست)تو هواپیما اینقد تو اون یه ساعت به چبستا گفتم دلم برای باران یه ذره شده قاطی کرد.از فرودگاه تا خونه با ماشین ۲۰ دقیقه ای اومدم همش برای اینکه راحت باهات حرف بزنم بعدش بخوابم تا زود فرداش بشه که ببینمت اما تو این دو ورز انگار اصلا با هم نبودیم کنار هم بودیم ولی با هم نبودیم حتی واسه یه لحظه هم نتونستیم از کنار هم بودنمون لذت ببریم.آره زندگی با مشکلاتش داره غرقمون میکنه.این تابستون اینقدر سخت بود که حس میکنم الان ۳۰سالمه اما این دو روز اینقدر اذیت شدم که دیگه یه آدم ۶۰سلاه هم بهم تعنه میزنه.باور کن تو این ۳ ماه و چند روز ۴۰ سال پیر شدم اینقد پیر شدم که بازم تفاوت سنیمون مشکل ساز شد. دیروز بازم بارون اومد اما باران نیامد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:50 توسط آدم ساده |
|
|
برای این خراب شده کلی فکر کردم دو تا پست نوشتم که هیچ کدومو نذاشتم یه شعر دیروز گذاشتم ۱۰ دقیقه بعدش پاک کردم چون قرار بود فقط یه نفر ببینه خلاصه هی فکر کردیم چه کنیم گفتیم یک بازی پزسش و پاسخ قرار بدیم نظرات دوستان رو هم جویا شیم
یه تذکری بدم قبل سوال بازی من نه افسردگی گرفتم نه میخوام خود کشی کنم نه دیونه ام (اینو شک دارم) و نه هیچ چیز دیگه این سوال کاملا بدون منظورگفته میشه لطفا فکر و خیال الکی نفرمایید حتی شما دوست عزیز سوال اینه اگر بفهمی ۲۴ وقت داری چی کار میکنی فقط ۲۴ ساعت سوال بازی بسیار سادس شاید هم یه موضوع دستمالی شده اما اگه جوابها واقعی باشه با فکر باشه و منطقی (یعنی فکر کن واقعا ۲۴ ساعت وقت داری خب مطمئنا هیچ کس نمیاد ۱۲ ساعتشو بخوابه!!!!!!!!) بازی چذاب میشه دوستانتون رو دعوت کنین تا تو بازی شرکت کنن اینجوری خیلی چیزا در موردشون میفهمین خودتون هم کاملا با فکر بنویسید تا بازی جذاب شه توی پست بعدی اگه استقبال خوب بود نظرهارو بررسی میکنیم واسه من خیلی جذابه شخصیت های دورو برم توی این ۲۴ ساعت چی کار میکنن منم الان جواب نمیدم چون واقعا هنوز روش فکر نکردم ولی توی کامنتها میگم راستی دعا کنید این تابستون لعنتی تموم شه دیگه حالم از هرچی تابستونه داره به هم میخوره البته بگم که هبچ ربطی به ماه رمضان نداره. توی این تابستون لعنتی اینقدر بدبختی سرم اومد که حد نداشت پیش بینی میکردیم بد باشه ولی نه تا این حد دوستان نزدیک در جریانند خدا کنه دیگه اتفاقی نیفته خوش باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:5 توسط آدم ساده |
|
|
اومدم که یه مشروحی از آب و هوای این روزها بگم و برم
آب و هوا سمت ما که الان دارم این پست میذارم عالیه یعنی از این بهتر نمیشه هفته ای دو روز باران میاد سشنبه و چهار شنبه دیروز هوا طوفانی شد ولی امروز با بارش ملایمی که داشت همه ی کدورت هارو شست و برد الانم اینجا هوا یه آفتاب دلچسبی داره که غیر قابل توصیفه پیشبینی میشه تا مدتها این آب هوا به همین شکل باشه پس نوید روزهای خوب رو برای خودم دارم ایول اما آب و هوا سمت مانی خرابه یه ابر اومده تو آسمنوشون به این کلفتی(فاصله ی باز شده ی دو انگشت شصت و اشاره) نه میباره نه میره نمیدونم مشگل از ابرس یا مانی ولی مشگل هر چیزی هست باعث شده که قهرمان قصه ی ما (الان تو این چند خط مانیه متاسفانه ) عجیب داغون بشه و هر روز از دیروزش بدتر بشه متاسفانه با بررسی هایی که امروز انجام دادم (دیدیمش) فهمیدم که این شرایط نا مساعد آب و هوایی تا مدت نامعلومی بر آسمون رفیقمون سیطره ی کامل خواهد داشت و اوضاع رو شیر تو شیر می کنه اما برای هولدن عزیز ما خودمون هم نفهمیدیم که اونجا هوا چه جوریه به خدا.نشستیم هوا آفتاب یه لکه ابر تو آسمونش نیست داری حال میکنی یهو طوفان میشه همه چی میریزه بهم تا داری فرار میکنی میبینی طوفان تموم شده ولی هوا ابریه دو دقیقه بعد یه مه شدید بوجود میاد که دیگه هولدن هم معلوم نیست صدا میزنی هولدن هولدن که یهو میاد جلو میگه من اینجام میگم اینجا چرا اینجوریه میگه مال گذشتس میپرسم آخه چه ربطی داره گذشته به هوای الان؟پاسخی نمیده و تو مه گم میشه. . . !براش نمیشه پیش بینی کرد فقط باید برای خودمون از درگاه خدا طلب صبر کنیم چون میدونید که ما تو منطقه هولدن اینا زیاد رفت و آمد داریم اما آب و هوای ده خرس عزیز.این آب و هوا یکی از نوادر طبیعت به حساب میاد چون دو منطقه ایه یعنی چی؟الان میگم.آب و هوای ده خرس به دو منطقه تقسبم میشه یکی منطقه ی داخلی و اون یکی منطقه ی خارجی. ما از اون زمانی که یادمونه منطقه ی داخلی ده خرس همیشه یه ابر با قطر ثابت حضور داشته که باعث شده یه غمی همیشه توی اون صورت بامزه حس بشه اما منطقه ی خارجی ده خرس آب و هواش دست خودشه یعنی الان اراده کنه آفتابه نخواد بارونه بخواد شرجیه نخواد نمیدونم چیه ولی میدونم دست خودشه برای ده خرس هم پیش بینی نداریم ولی براش دعا میکنیم که اون ابر به درد نخور از منطقه ی داخلیش پاک شه آب و هوای محمد حسین ا ز همه بهتره چون تا چند وقت دیگه اینجانب همکارش میشم براش پیشبینی روزهای خیلی خوبی رو دارم باران هم هواش عین آب و هوای منه واسه همین توضیح نمیدم چیستا وای داشت یادم میرفت از بینندگان عذر میخوام.چیستا خانم هم بعد از مدتی هوای بارانی شدیدی که داشتن دارن به روزهای بهتری میرسن که واسه همین خدارا شاکریم دسته جمعی پیش بینی میشه هواشون خیلی خوب شه ولی فعلا که معمولیه و چنگی به دل نمیزنه آب و هوای یلدای عزیز هم با توچه به تصاویر ماهواره ای که در وبلاگشون مشاهده کردم (چون ایشونو ما افتخار زیارتشونو نداریم) حدس میزنم آب و هوای پر افت و خیزی رو الان دارن و با تغییر مکانی هم که دارن میدن این آب و هوا تشدید میشه اما نوید روزهای بهتر در راهه الان دیگه یادم نمیاد کیو نگفتم توروخدا فحشم ندین در پایان باید بگم که خدارو شکر که بچه ها اغلب خوبن و انشاالله بقیه بچه ها هم که آب و هواشون خرابه بهتر بشن الهی آمین پ.ن:در مورد آب و هوای جامعه هم نظر ندم بهتره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:55 توسط آدم ساده |
|
|
سلام به همه
به دليل وجود مشكلات شخصي و نداشتن حوصله تا اطلاع ثانوي از انجام امور ذيل معذورم : جواب دادن به تلفن دوستان پاسخگویی به نظرات و EMAIL ها به روز كردن وبلاگ ها ديدار دوستان مسافرت و تفريح همكاري در هرگونه پروژه كاري پاسخگويي به سوالات و احوالپرسي دوستان اميدوارم با سپري شدن اين دوره Recovery شرايط لازم براي انجام اين امور مهيا شود. HOLDEN |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:47 توسط HOLDEN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دو تا ديوونه كه چون قرص هاي واليوم رو قبل از خوردن نمی شورن ، هميشه تا صبح بيدارن.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| نویسندگان |
|
HOLDEN آدم ساده |
|
RSS
|